پنجاه(50) روش برای به ظهور رساندن استعدادهای فرزندان


توماس آرمسترانگ

پنجاه(50) روش برای به ظهور رساندن استعدادهای فرزندان

1- به فرزند خود اجازه دهید علائق خود را کشف کند. به فعالیتهایی که او انتخاب می کند توجه نشان دهید. این گونه بازیهای زمان- آزاد می تواند اطلاعات بسیاری درباره استعدادهای نهفته فرزندتان در اختیار شما قرار دهد.
2- فرزند خود را روی طیف وسیعی از تجارب قرار دهید. این امر باعث فعال شدن استعدادهای نهفته می گردد. فکر نکنید چون او علاقه ای نشان نمی دهد، بنابراین استعدادی هم در آن زمینه ندارد.

3- بگذارید مرتکب اشتباه شود. اگر همه کارها را به طور کامل و بی نقص انجام دهد، هرگز برای کشف و گسترش یک استعداد، خطر نخواهد کرد.
4- سؤال بپرسید. با پرسیدن سؤالهای اساسی از قبیل: چرا آسمان آبی است؟ به کودک خود کمک کنید تا با شگفتیهای دنیا مواجه شود. به اتفاق هم پاسخ سؤال را بیابید.      
  گزارش کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان واقعی : افسوس!!!


داستان واقعی : افسوس!!!


 
 
امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبيه، دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يکديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو بده و بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور...کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نوشته های کوتاه پرویز شاپور که یک دنیا معنی دارد


نوشته های کوتاه پرویز شاپور که یک دنیا معنی دارد

 

شهرت پرویز شاپور به دلیل نگارش نوشته‌های کوتاه (اغلب تک خطی) است که ظرافت و دیدی شاعرانه و طنزآمیز دارند. گزارش کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

داستان بز زنگوله پا به روایت امروزی و یارانه ای


داستان بز زنگوله پا به روایت امروزی و یارانه ای


یک روز بز زنگوله پا از بچه هاش خداحافظی کرد که برود دشت و صحرا علف بخورد و برایشان شیر بیاورد. مامان بزی به بچه ها سپرد که در را به روی مامور گاز و برق و آب و گرگ باز نکنند. بچه ها هم که بر خلاف آمار و ارقام رسمی گرسنه بودند به مادرشان قول دادند که در را باز نکنند. چند دقیقه که گذشت گرگ که دید بز زنگوله پا از خانه بیرون رفته در خانه را زد. شنگول پرسید: کیه؟ گرگ گفت: منم، منم مادرتون شیر یارانه ای آوردم براتون. شنگول گفت: تو مادر ما نیستی. چون دروغ می گی خیلی وقته م.مه ی شیر یارانه ای رو لولو برده

ادامه نوشته

تعابیری هنرمردانه از ازدواج از بزرکان


تعابیری هنرمردانه از ازدواج از بزرکان


کاربران عزیز وبلاگ "حوادث روزانه"

هر چند همانطور از اسم وبلاگ بر می آید در مورد حوادث تلخ و شیرین است ولی برای اینکه یکنواختی در آید ونیز کمی بخندیم وتفریح کنیم و نیز از داستانهای واقعی پند گیریم سعی میکنیم هر روز اس ام اس ,جوک, سخنان بزرگان, داستان و... در وب بگذاریم و از شما میخواهم در ارسال حوادث نلخ و شیرین که پیرامون شما رخ میدهد و یا اس ام اس , جوک, سخنان بزرگان, داستان و...ما را یاری کنید.  اما تعابیر ازدواج..

مرد با ازدواج روی گذشته اش خط می کشد ولی زن باید روی آینده خود خط بکشد.
 
سینکلر لوییس 

کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حكايت جنگل ما



حكايت جنگل ما


مورچه هر روز صبح زود سر کار مي‌رفت و بلافاصله کارش رو شروع مي‌کرد.با خوشحالي به ميزان زيادي توليد مي‌کرد. رئيسش که يک شير بود، .......
 

 کامل در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

داستان حکایت: راز خوشبختی مرد فقیر



داستان حکایت: راز خوشبختی مرد فقیر


یک روز مرد هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود
در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد…

مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.
مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !
پس مرد فاضل گفت:
 
کامل در ادامه مطلب

ادامه نوشته

حکایت طنز گونه :مال بدون جاش



حکایت طنز گونه : مال بدون جاش

یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد.

ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.

پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟

روستایی گفت : چند می خری؟

گفت : هزار تومان.روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.

عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت :

عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم

روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال ۵ گربه را فروخته ام!!