یکی بود یکی نبود (حکایت)
حکایت
ادامه نوشته
یکی بود یکی نبود
روزی روزگاری توی یه قافله دو تا الاغ کنار هم حرکت میکردند. یکیشون چند تا کیسه طلا حمل میکرد و اون یکی چندتا گونی جو .
اونیکه کیسه طلا رو دوشش داشت به خودش مغرور بود و به اون یکی فخر میفروخت .
و اون یکی آروم و بی صدا و سر به زیر راه میرفت .
از قضا دزدها به قافله ی اونها حمله کردند .
به گونی های جو نگاهی انداختند .....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۶:۲ ب.ظ توسط اسرار دل
|